
نتفلیکس به خوبی رگ خواب مخاطب را میشناسد: «تا زمانی که خون در رگهای یک برند جریان دارد، آن را بدوش!» سریال «برلین» دقیقاً محصول همین استراتژی است. پس از پایان شکوهِ «سرقت پول»، بازگشت به دنیای «آندرس د فونویوسا» نه یک ضرورت داستانی، بلکه یک تصمیم تجاری هوشمندانه بود. الکس پینا، با آگاهی از قدرتِ هیپنوتیزمکنندهی پدرو آلنسو، شخصیتی را از گور برخیزاند که قرار بود با کاریزمای سمیاش، ضعفهای ساختاری یک «اسپینآف» قابلپیشبینی را بپوشاند.

برلین در فصل دوم، با عنوان دهانپرکنِ «برلین و بانویی با قاقم»، از پاریسِ کارتپستالی به سویای آفتابی نقل مکان کرده است. اما اشتباه نکنید؛ سویا در این فصل چیزی فراتر از یک بنر تبلیغاتی برای صنعت گردشگری اسپانیا نیست. برخلاف سریال اصلی که محیط (ضرابخانه یا بانک مرکزی) خود به یک کاراکتر زنده تبدیل میشد، در اینجا جغرافیای سویا و معماری باشکوهش تنها ویترینی لوکس برای پنهان کردن فقر خلاقیت در سناریو است. ماجرای سرقت تابلوی بینظیر داوینچی، به جای آنکه یک بازی شطرنجِ ذهنی میان سارق و پلیس باشد، به یک بازی «دزد و پلیس» کودکانه تبدیل شده که در آن گرهها نه با هوش، بلکه با تصادف و شانس باز میشوند.

بزرگترین ضربه به فصل دوم، «سندروم تکرار» است. گویا سازندگان لیستی از عناصر موفقیت «سرقت پول» را جلویشان گذاشتهاند و فقط جای اسامی را عوض کردهاند. دوباره یک رهبرِ فیلسوفمآب، دوباره تیمی از جوانانِ پرشور با هورمونهای فورانکرده، و دوباره نقشهای که قرار است «غیرممکن» باشد اما به سادهترین شکل ممکن پیش میرود. این تکرارِ فرمولی، سریال را از یک اثر پیشرو به یک کپیِ رنگپریده تبدیل کرده است. برلین که زمانی نماد شرارتی فیلسوفانه بود، حالا در تارهای عنکبوتیِ روابط رمانتیکِ سطحی گرفتار شده که بیشتر برازندهی سریالهای عامهپسندِ روزانه است تا یک درام جنایی تراز اول.

سریال به طرز عجیبی میان «درام سرقت» و «ملودرام اروتیک» معلق است. نیمی از زمان اپیزودها صرف نگاههای خیره، خیانتهای ناگهانی و عاشقانههایی میشود که به همان سرعتی که شکل میگیرند، فراموش میشوند. شخصیتهایی مثل کاندلا یا دوک مالاگا، بیش از آنکه مهرههایی در یک نقشهی پیچیده باشند، تیپهای کلیشهای هستند که برای پر کردن زمان سریال طراحی شدهاند. حتی آن حرکتِ بهاصطلاح اخلاقمدارانهی بازگرداندنِ آثار مسروقه به موزهها (مثل ونگوگ و رامبرانت)، بیش از آنکه عمق شخصیتی برلین را نشان دهد، یک «بلاهتِ روایی» است که با منطقِ دنیای سارقان حرفهای فرسنگها فاصله دارد و صرفاً تلاشی مذبوحانه برای تطهیرِ یک شخصیتِ روانپریش است.

با این حال، نمیتوان منکر شد که «برلین» همچنان یک محصول سرگرمکنندهی استاندارد است. پدرو آلنسو با آن لبخندهای کج و نگاههای نافذ، چنان در نقش غرق شده که حتی وقتی مزخرفترین جملات فلسفی را به زبان میآورد، تماشاگر نمیتواند چشم از او بردارد. تدوین سریال مثل یک ماشین مسابقهای پرشتاب است؛ برشهای سریع و ریتم تند باعث میشود که مخاطب فرصت چندانی برای فکر کردن به حفرههای عمیق فیلمنامه نداشته باشد. موسیقی و فیلمبرداری نیز در بالاترین سطح قرار دارند تا حس تماشای یک اثر «باکلاس» را القا کنند.

در نهایت، فصل دوم «برلین» مانند تماشای یک شعبدهبازی تکراری است؛ شما میدانید خرگوش چطور از کلاه بیرون میآید، اما چون شعبدهباز (پدرو آلنسو) با استایل و اعتمادبهنفس عمل میکند، باز هم تا انتها به تماشای او مینشینید. این سریال نه چیزی به میراث «سرقت پول» اضافه میکند و نه برگی جدید در ژانر سرقت رو میکند؛ بلکه تنها یک «میان وعدهی لذیذ اما پوچ» است که برای چند ساعت شما را سرگرم میکند و بلافاصله پس از تیتراژ پایانی، از حافظهتان پاک میشود.
نمره: ۷ از ۱۰ (صرفاً برای بازی درخشان آلنسو و زرق و برقِ بصری که مانع از خواب رفتن مخاطب میشود.)



