
در سالهای اخیر، مخاطبان ادبیات جنایی و تریلرهای روانشناختی بهخوبی با نام فریدا مکفادن آشنا شدهاند؛ نویسندهای که با تکیه بر روایتهای پرکشش، ضرباهنگ مناسب و پیچشهای داستانی قابلقبول، جایگاه مشخصی در بازار جهانی ژانر جنایی برای خود ساخته است. هرچند آثار او را نمیتوان در تراز نویسندگانی چون آگاتا کریستی ارزیابی کرد، اما در خلأ چهرههای کلاسیک این ژانر، مکفادن یکی از چهرههای اثرگذار جریان معاصر محسوب میشود.

رمان «خدمتکار» (The Housemaid) بدون تردید شناختهشدهترین اثر اوست؛ کتابی که هم در بازار آمریکا و هم در کشورهای دیگر – از جمله ایران – با استقبال گسترده مخاطبان مواجه شد. موفقیت تجاری و توجه منتقدان، طبیعتاً مسیر را برای یک اقتباس سینمایی هموار کرد؛ مسیری که سینما سالهاست با ادبیات طی میکند. از اقتباسهای درخشان و ماندگار گرفته تا نمونههایی که بهجای غنا بخشیدن به متن، آن را تقلیل میدهند. «خدمتکار» متأسفانه در دسته دوم قرار میگیرد.
رمان؛ اثری جذاب، نه شاهکار
پیش از ورود به بحث فیلم، باید تأکید کرد که خود رمان «خدمتکار» نیز شاهکار ادبی نیست. با اثری طرف هستیم خوشخوان، پرتعلیق و سرگرمکننده که از ابزارهای آشنای تریلر روانشناختی بهدرستی استفاده میکند، اما فاقد عمق ساختاری یا شخصیتپردازی چندلایه است. با این حال، همین رمانِ «خوب اما نه ممتاز»، در قیاس با نسخه سینماییاش، اثری منسجمتر و مؤثرتر به نظر میرسد.
داستان – چه در رمان و چه در فیلم – درباره ورود دختری جوان به نام میلی به خانهای اشرافی در حومه شهر است؛ خانهای که در ظاهر نماد آرامش، ثروت و نظم است، اما بهتدریج شکافهایش نمایان میشود. روایت، آرامآرام از یک موقعیت ساده شغلی، به فضای سوءظن، گسلایتینگ، رازهای پنهان و بازیهای روانی میلغزد؛ جایی که مرز قربانی و شکارچی مدام جابهجا میشود.

مسئله اصلی فیلم: انتخاب بازیگران
بزرگترین ضربهای که فیلم «The Housemaid» میخورد، نه از فیلمنامه، بلکه از کستینگ آن است. انتخاب بازیگران نقشهای اصلی، بهویژه نقش میلی، از همان ابتدا پروژه را با چالشی جدی مواجه میکند.
سیدنی سویینی در نقش میلی، نمونهای آشکار از ناهماهنگی میان بازیگر و کاراکتر است. میلی شخصیتیست با گذشتهای تاریک: زنی زخمخورده، شکننده، دارای سابقه زندان و درگیر با خشونت، تحقیر و فقر. چنین کاراکتری نیازمند بازیگریست که بتواند این لایههای روانی متناقض را درونیسازی کند. اما بازی سویینی، نهتنها به این پیچیدگیها دست نمییابد، بلکه اغلب سرد، منفعل و در لحظات احساسی، اغراقآمیز است.
اینجا مسئله «زیبایی» نیست؛ مسئله این است که بازیگر نتوانسته بدن، صدا، نگاه و میمیک خود را در خدمت شخصیت قرار دهد. نتیجه، کاراکتریست که بیشتر شبیه یک تصویر اینستاگرامی است تا زنی با گذشتهای خشونتبار و روانی متلاطم. این انتخاب، بیش از هر چیز، به نظر میرسد محصول شهرت و جذابیت بصری باشد، نه تناسب دراماتیک.
در سوی دیگر، براندون اسکلنار نیز اگرچه از نظر ظاهری با نقش مردی خوشچهره و مرفه همخوان است، اما در سیر تحول شخصیتی – از چهرهای مثبت به شروری بیرحم – ناتوان عمل میکند. تغییر فاز کاراکتر او ناگهانی، بیزمینه و فاقد اقناع روانشناختی است؛ در نتیجه، شرارت او نه ترسناک میشود و نه ماندگار.
در این میان، آماندا سایفرد با وجود تمام ضعفها، بهترین عملکرد فیلم را ارائه میدهد. بازی او بینقص نیست؛ گاه دچار اغراق میشود و گاه در کنترل لحن و احساس سرگردان است، اما در قیاس با دو نقش اصلی دیگر، حضورش واجد کارکرد دراماتیک است و دستکم به شخصیت جان میدهد.

فیلمنامه، تعلیق و مسئله پیشبینیپذیری
یکی از پایههای اصلی هر تریلر جنایی موفق، غافلگیری و پیچش داستانی است. «خدمتکار» در این زمینه ناکام میماند. فیلم از همان دقایق ابتدایی، بیش از حد بر نشانهگذاریهای گلدرشت تکیه میکند؛ نشانههایی که بهجای ایجاد تعلیق، مسیر داستان را لو میدهند.
اغراق در بازیها، تیپیکال بودن شخصیتها و تلاش برای گمراهسازی سطحی مخاطب، نتیجهای معکوس دارد. فیلم عملاً مخاطب را دستکم میگیرد و تصور میکند پیچشهایی که از نیمه راه قابل حدس هستند، میتوانند شوکهکننده باشند.
ریتم روایت نیز نامتوازن است: نیمه اول کشدار و کند، نیمه دوم شتابزده و فشرده. نقطه عطف اصلی دیر شکل میگیرد و وقتی هم میرسد، آنقدر پرداخت نشده که اثرگذاری لازم را داشته باشد. موسیقی نیز نقشی فراتر از پسزمینه ایفا نمیکند و در ایجاد تنش یا پیشبرد روایت ناکارآمد است.

سطحیبودن شخصیتپردازی؛ مشکل ریشهای
مشکل اساسی فیلم، سطحیبودن آن است؛ نه به این معنا که باید انتظار عمق فلسفی داشت، بلکه به این دلیل که حتی حداقلهای شخصیتپردازی رعایت نمیشود. کاراکترها یا کاملاً سفیدند یا کاملاً سیاه. مرد داستان ناگهان از «صدِ مطلق» به «صفر مطلق» سقوط میکند، بدون آنکه روند این فروپاشی بهدرستی نمایش داده شود.
فیلم بهجای نشان دادن «فرآیند هیولا شدن»، صرفاً نتیجه را تحویل میدهد. این سادهسازی، هم به شخصیتها آسیب میزند و هم به باورپذیری جهان داستان. زنان فیلم نیز اغلب کارکردی تیپیکال دارند؛ از شخصیت مادر که عملاً حذفشدنی است، تا دو نقش زن اصلی که گاه رفتارهایی غیرمنطقی و اغراقشده از خود بروز میدهند.
«The Housemaid» نمونهای روشن از اقتباسی است که نهتنها ارزش افزودهای برای متن ادبی خود ایجاد نمیکند، بلکه آن را تقلیل میدهد. فیلم از نظر فرم، بازیگری و روایت، دچار ضعفهای جدی است و در بهترین حالت، میتوان آن را یک سرگرمی کمخطر و موقت دانست؛ چیزی شبیه آنچه پیتر بردشاو در گاردین بهدرستی به آن اشاره کرده است.
تماشای فیلم شاید برای پر کردن اوقات فراغت بد نباشد، اما اگر بهدنبال یک تریلر جنایی حسابشده، غافلگیرکننده و شخصیتمحور هستید، گزینههای بسیار بهتری پیش روی شماست. «خدمتکار» نه سقوط آزاد است، اما قطعاً پروازی هم در کار نیست.



